سلام دوباره
سلام به جوجوهای خوشگلم 
پنجشنبه 12 اردیبهشت شما جوجوهای عزیزم رو انتقال دادن به شکم مامانی. انشاا... که خوب باشین
فکر میکردم انتقالم شنبه یا یکشنبه بعد باشه ولی 4 شنبه که روز مادر هم بود (11 اردیبهشت) وقتی رفتم پیش دکتر پاکروش بهم گفت آندومترت خیلی خوبه و برو واسه فردا وقت بگیر. خیلی ترسیدم. آخه هم تنها بودم هم آمادگیشو نداشتم. خدارو شکر صبح آرایشگاه رفته بودم . زود رفتم وقت گرفتم. میخواستم عصری برم خونه مامانم اینا برای روز مادر ولی انقدر استرس داشتم که زنگ زدم گفتم نمیام ولی دلم نیومد آخر شب ته چین درست کردم (ته چین رو برای پنجشنبه که بابای سیاوش میخواست بیاد آماده کرده بودم و فقط قرار بود دم بکشه که با این برنامه ها کنسل شد) و رفتم شامو خونه مامانم آخر شبم مامانم سرم قرآن گرفت و اسپند دود کرد و ما برگشتیم خونه
صبح پنجشنبه دیگه اصلاً استرس نداشتم (من تمام تلاشمو کردم چه جانی چه مالی چه معنوی) ناشتا رفتم که اگه خواستن بیهوشم کنن (آخه دفعه قبل خیلی درد داشتم) ولی دکتر که اوومد تو اتاق انتقال خیلی بهم آرامش داد گفت اصلاً نترس دردت نمیاد. فقط آرامش داشته باش بعد هم کار شستشو که تموم شد دکتر جنین شناس شما جوجوهای کوچولوی ناز نازی رو آورد و با سرنگ وارد شکمم کردن
امروز 6 روز از اوون روز میگذره و من نمیدونم شماها لانه گزینی کردین یا ... ولی توکل به خدا سعی میکنم و سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم و سر خودمو گرم کنم. تو این چند روزه یه ژاکت خوشکل دارم واسه خودم میبافم. گاهی هم کتاب میخونم و فیلم میبینم.
خدای مهربونم بهم کمک کن و بهم آرامش و صبر بده تا هر آنچه که برام مقدر کردی رو بپذیرم چون فقط تویی که صلاحم رو میدونی
این بار خیلی اذیت شدم داروها خیلی اذیتم کرد. دیگه بدنم نمیکشه. از طرفی دیگه توان روحی هم ندارم که دوباره برم سراغ کسی و ازش تخمک بگیرم . خیلی سخته . این بار آخر بود . نمیدونم چی پیش میاد ولی امیدوام هر چی خیره پیش بیاد

سلام دوباره
